کیمیاکیمیا، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره
یلدایلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره

فرشته زندگی ما kimiya omidetayebe

فرشته نویسنده وبلاگ هستم

یامهدی........................................

  یامهدی آقاجان امروز که یکی از بهترین روزهای امت اسلام وبخصوص شیعیان است آرزوی هر مسلمانیست که به محضرشما شرفیاب شود وتولد پدر بزرگ گرامی شمارا خدمتتان تبریک بگوید خوشا به حال آنان که در سامرایند ویقینا شما نیز به زیارت مشرف شده اید آقاجان هوای بچه شیعه های امتت را داشته باش وبه آنان با نظر خاص خودت نگاه کن عزیزا! امتت را در یاب فرزندان ما در آینده چه برسرشان خواهد آمد خودت آنان را در همه امر پشتیبان باش واز شر این شیطان هایی که در اجتماع روز به روز تعدادشان بیشتر میشود رهایشان کن خدایا دختران ما فردای روز گار از ما گله مند نشوند که این چه اجتماعی است خودت این شیطانها وشیطان پرستان را هدایتشان کن که در آینده گریبانگیر دخترا...
21 آبان 1390

آرزوهای من

کاش من یک بچه آهو می شدم می دویدم روز وشب در دشتها توی کوه دشت وصحرا روز وشب می دویدم تا که می دیدم تورا کاش روزی می نشستی پیش من می کشیدی دست خودرا بر سرم شاد می کردی مرا با خنده ات دوست بودی با من وبا مادرم چون که روزی مادرم می گفت :تو دوست با یک بچه آهو بوده ای خوش به حال بچه آهویی که تو توی صحرا ضامن او بوده ای. پس بیا !من بچه آهو می شوم  بچه آهویی که تنها وغریب  در میان دشت وصحرا مانده است  روزوشب در انتظارم پس بیا  دوست شو با من مراهم نازکن بند غم را ازدو پای کوچکم با دو دست مهربانت باز کن ...
20 آبان 1390

روان شناسی رتگها

کیمیا سلام خانمی................... در جایی خواندم که رنگها روی انسان اثرهای خاصی دارند زرد شاذی بخش است وقرمز هیحان انگیزاست وسفید پاکیزگی وآرامش می آورد . آبی آرامش دهنده وسبز راحتی می آورد حالا اگه گفتی تو که هم شادی بخشی وهم هیجان انگیز وبه ما آرامش میدهی چه رنگی هستی؟
20 آبان 1390

از بازی های قدیم ما..........تا بازی های شما.

کیمی بهتر ازجانم سلام  میدونم این روزا کمتر بازی میکنی وداری مراقبت از دستت میکنی اما بگم برات که ماهم این دوران کودکی تورا گذرانده ایم بازیهای ماکه مثل شما نبود خیلی برایمان ارزش قائل میشدندمادرانمان برایمان عروسک درست میکردند اما من توجهی به عروسک نداشتم وبیشتر دوست داشتم با گل باغچه هایمان خانه بسازم ماشین بسازم وکوزه واز این قبیل چیزا اصلا بازی های پسرانه بیشتر مرا جلب میکرد مثلا دوچرخه سوار ی وگاهی دستامونو مانند فرمان ماشین میگرفتیم ومیچرخاندیم وترمزهای دلخراش میگرفتیم که یعنی مثلا ماهم راننده وبه عبارتی آدمیم هفت سنگ هم گاهی از با زیهایی بود که بالاخره توش یا دعوامون میشد یا ی...
18 آبان 1390

استجابت دعا

مردی از میان جمع بلند شد و گفت : ” چه کنیم که دعایمان مستجاب شود ؟” حضرت پاسخ داد : با زبانی دعا کنید که با آن گناه نکرده باشید . مرد متعجب و ناراحت گفت : یا رسول الله ( ص ) همه ما زبانی آلوده به گناه داریم ! حضرت فرمودند : زبان تو برای تو گناه کرده است نه برای برادر تو . پس زبان تو نسبت به برادرت بی ‌گناه است و زبان او نسبت به تو . برای یک‌ دیگر دعا کنید تا مستجاب شود  . . .   ...
17 آبان 1390

1160

کیمیاجونی به قول خودت که با نازواطوار مخصوص خودت حرفتو میکشی ومیگی س...........ل........ا......م.......١١٦٠ روزه گی شما مبارک... الهی ٤٣٨٠٠روزه گیتو ببینیم الهی که عمر پرثمروپربرکتی داشته باشی الهی که بامعرفت به اهل بیت بزرگ بشی الهی که پیرو قرآن باشی اصلادعات میکنم که حافظ قرآن باشی
17 آبان 1390

یاد کتابای قدیم و مشقای مدرسه مون بخیر

حسنک کجایی؟ کبری خانم بالاخره چه تصمیمی گرفتی؟ ریزعلی هنوزم فداکاری؟ پتروس خان شما در چه حالید؟ حسنک که دیگر به طویله نمی رود او تمیز شده وشلوار جین میپوشد او هرروز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلو آینه به موهای خود ژل میزند .موهای او دیگر مثل پشم گوسفند کثیف نیست چون او به موهای خود نرم کننده میزند دیروز که حسنک باکبری چت میکرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است .کبری تصمیم داشت که حسنک را رها کند ودیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت میکرد پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود وچت میکردپتروس دید که سد سوراخ شده است اما انگشت او درد می کرد پتروس دید که سد تا چند لح...
17 آبان 1390

روز عید قربان

نازنین کیمیا سلام امروز که روز عید قربان بود ظهر به من زنگ زدید که عیدو تبریک بگین خیلی خوشحال شدم که خبر باز کردن گچ دستتو شنیدم از حالا دیگه بیشتر مواظب خودت باش کلی هم با هم سر به سر کردیم وعید شما مبارک راچندباربرای هم تکرار کردیمو خنده وشوخی وخداحافظی........خدایا شکر............  
17 آبان 1390

خوشاذی الحجه روز عیدقربان ،شروع داستان عشق وایمان

  عید قربان عیدی که یادبود خاطره است خاطره ی یک پدرویک پسر عیدی که یادبود ابراهیم خلیل است عیدی که قصه ی ایثار اسماعیل .................   کیمیاجان سلام خواستم این قصه را برایت کامل بنویسم گفتم هنوز خیلی زود است که دلت رامشغول این قربانی کنم گفتم نکند بچه ای وهنوز باید مشغول کودکیت باشی باشد اگر خدا به ما عمری داد زمانی که همه چی خوب در حد فهم تو بود برایت قصه خواهم کرد    ...
15 آبان 1390