کیمیاکیمیا، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره
یلدایلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره

فرشته زندگی ما kimiya omidetayebe

فرشته نویسنده وبلاگ هستم

;کربلایی کیمیاخانم..............

سلام کربلایی کیمیاخانم زیارت قبول دیروز 18مرداد91 کیمیابا پدرومادر وعمو وزن عمو وعمه ها به سفر کربلا رفت چه شبهای خوبی...... چه اوقات خوبی را برای این سفرانتخاب کردید چه صفایی دارد که شب قدر را کنار مرقد مطهر امام اول حضرت علی علیه السلام باشی وصفایی بکنی وقتی زیارت میروی یاد ماهم باش وقتی بزرگتر بشی وبخونی که سفری به کربلا داشتی آنهم در سه سالگی .خیلی برایت جالب خواهد بود برای همه دعا کن ...
19 مرداد 1391

برای دل خودم و خودت

کیمیاجون سلام عزیزم تا چندروزی برایت هیچی نمی نویسم باشد به دست روزگار................. فقط به یاد داشته باش وقتی اسمی  را پررنگ مینویسی دیر پاک میشود  ...
8 مرداد 1391

بدون عنوان

کیمیاجان جون جین.............. مقایسه میکنی؟ آب رود دز کجا وآب زاینده رود ...... نه اشتباه نکن هردو آب رود کشورمان ایران است این را بخوبی میدانم که تو دختر ایرانی دحتر سرزمین هخامنش تا ایران اسلام تو به این کشور تعلق خاطر خواهی داشت فرقی نمیکند که در اصفهان سیر کنی یا دردزفول زندگی کنی یا درمشهد باشی تو یک ایرانی مشهدی دزفولی هستی خوب دقت کن عرق وطن پرستی را بیادت باشد که تو فرزند ایرانی وباید برای خودت که نه برای ایرانت کسی شوی ....   ...
7 مرداد 1391

چه خوش است روزگاران.....................

چه خوش است درکنار نعمت های گرانبهایی بنشینیم که روز گاری دستهایشان نوازشگر صورت پدر بزرگ مان باشد چه خوش است بنشینیم تا برایمان از خاطرات زندگی شان بگویند بگویند که چگونه پدر بزرگمان را  بزرگ کرده اند و چه خوش است که در کنار نبیره ات بنشینی تا برایش از قدیم ندیما از روزگار سخت ولی دل های خوش سخن بگویی چه خوش است که ما نیز قدر دان دستهای لرزان مادر بزرگهایمان باشیم     کیمیا نوشت :بابابزرگ جون! چه مامان ناژیییییییییییییییییی دارین ها!   ...
7 مرداد 1391

درسی برای همه ما

مرد مسنی به همراه پسر25 ساله اش در قطار نشسته بود در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی ک ه هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد : “ پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند ” مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. ناگهان پسر دوباره فریاد زد: ” پدر نگاه کن دریاچه ، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.” زوج جوان پسر را...
3 مرداد 1391

میهمانی خدا

روزی یک آیه آسمانی کیمیایم پس از سن تکلیف فکرش را بکن مهمان کی هستی ؟ میزبانت کیست ؟ درسفره ای که پهن میکنی سهم تو چقدر است ؟ سفره های زیبایی که انگار با ابرنگ نقاشی شده اند از همه چی ازهمه رنگ میجینیم تا چشمان گرسنه مان سیر شود اما چند لقمه وچند نوشیدنی دلمان پر میشود فکرش را بکن که دور یا نزدیک تو سفره ای خالی همچنان منتظر لقمه ای نان است . تو چه خواهی کرد؟فکرش را بکن . اگربتوانی سفره خالی کسی راپرکنی پرکن تادلت آرام گیرد. روزی یک ایه که روزی یک صفحه بخوان اما نه عقب میمانی روزی یک جزء دیگراز این عقب نمانی خداکمکت کند تا با همه ی میهمانان خدا همراه شوی من رانیز به یاد آور که کسی بود واین رانوشت وشاید آن زمان...
3 مرداد 1391

رمضان کریم

کیمیاجونی سلام نانازم امشب به لطف خدا به مهمانی دعوت میشیم تو هم دعوت ... باشه! بیابریم یک مهمونی که مطمئنم دوست داری جایی که حال وهوای دیگه ای هست بیا بریم صاحبخونه ش صدات میزنه خوب گوش کن چه جایی بهترازاینکه خدا دعوتت کنه پس از امشب هرشب مهمونیه اما باید از قبل آماده بشیم نه اینکه فقط لباس نو کفش نو... بلکه دل نو  روحیه سرشار از عشق.. مرددی ؟نه بریم دلامونو بشوییم پاک پاک که شدیم اونوقت آماده ایم گوش کن خدا داره صدامون میزنه اما من امسال تو مشهدم یادته هرسال که میرفتم مکه تو ماه رمضون ........؟ یادته وقتی میومدم چقدر برات حرف داشتم چقدر برات سوغاتی میاوردم ...
30 تير 1391

دزفول ولب آب .......وای چه حالی میده

امروز سه شنبه ست 28تیرماه 31 وهوای مشهد از دیروز خنکترشده امروز از صبح شماومامان وبابا وعزیزوزن عمو وعمه وبروبچه ها همه جمع شدیم ورفتیم لب آب .اتفاقا آبش خیلی هم تمیز بود با بچه ها تو آب خیلی بازی کردین وکلی همه شنا میکردن اینجادزفول است ازکنار آب رود دز برایت مینویسم وخاطراتت را ثبت میکنم امروز به تو دختر گلم خوش کذشت با باباامید تو آب بودیم وگاهی می نشستی شیرجه زدن باباامیدرو تماشا میکردی.بعدازمغرب هم اومدیم خونه که الآن تو وبابایی از خستگی خوابیدین الهی همیشه شاد باشی ودرکنارپدرومادر بزرگ بشی نفسم ...
29 تير 1391

دوچرخه

کیمیایم سلام خانمی اینروزها که تو به دزفول برگشته ای بابابرایت دوچرخه ات را روبراه کرده که بتوانی شبها که هوا سردتر است بیرون بروی وبازی کنی. قدر بابارابدان خدا برایت نگهش دارد یاد بچگی خودم افتادم چقدر دلمان میخواست بچگی کنیم از سروکول بابا بالا برویم وخودمان را برایش لوس کنیم مثل تو که وقتی خودت را برایم کمی لوس میکنی وبا اداهای مخصوص خودت میگویی عمه عسل....................ومن از عمق وجودم میگویم جانم.............. اما کیمیایم بگویم که همیشه حسرت بازی بادوچرخه به دلم مانده ..چرا؟می پرسی چرا؟ چون من خیلی زود بابایم را از دست دادم دراوج بچگی که خواستم بچگی کنم ودنبال بچه بازی های خودم باشم خانه بی وجود پدر خا...
27 تير 1391