یک قصه باکیمیاجون
از زبان کیمیا
از شرکت بابام زنگ زدند کامپیوترشون اشکال پیدا کرده بود دنبال بابام میگشتن من گوشی رو برداشته بودم حالا بخونین
آقاهه :الو من : سلام بفرمایید
آقاهه :سلام دخترم بابات خونه ست من :نه
آقاهه :که تعجب کرده بود ومیخواست که با یک بزرگتر صحبت کنه
گفت :مامانت هست؟ من : نه
آقاهه :کس دیگری نیست که من باهاش حرف بزنم؟
من :بله پلیس هست
آقاهه که حضور یک پلیس تو خونه مون متعجبش کرده بود
گفت :میتونم با پلیس حرف بزنم ؟
من :نه پلیسه الآن کار داره.
آقاهه : چکارداره ؟
من :داره بامامان وبابام وآتش نشان صحبت میکنه
آقاهه که دیگه خیلی نگران شده بود وصدای هلی کوپتر را
که شنید گفت: این صدای چیه ؟
من :صدای هلی کوپتر
آقاهه :اونجاچه خبره؟
من :گروه جستجو الآن از هلیکوپتر پیاده شدن
آقاهه :اونا دنبال چی هستن
من : من




یک قصه باکیمیاجون
