خانه ما.....
کیمیابانو سلام
توخوب به یاد داری که خونه عمه عسل کجاست
خونه عمه عسل)
وقتی باران بهاری زیاد ببارد فوری به لب پنجره میروم وجوی آبی که وسط کوچه درست میشود را نگاه میکنم خیلی قشنگ میشه

درست مثل جویهای آبی که در کودکی مان داشتیم وبلافاصله پس از هر باران میرفتیم تا کرمهایی را که بی خانمان شده بودند راببینیم ویا در شیشه ای نگه میداشتیم وبا بچه های هم سن وسالمان رقابت داشتیم که کی چقدر کرم جمع کرده وچندتایشان هنوز نمرده اند
حال وقتی به آن دوران نگاه میکنم به یاد اون روزا که می افتم غیراز حسرت بچگی مان چیز دیگری نصیبم نمی شود
درکوچه ی ما یک جوی آب است اما پل آن خراب است
دیروز مردی مثل عصا ،راست رد مکی شد از پل با کاسه ای ماست
ناگاه پایش غلتیدوافتاد یک پیرزن گفت :ای داد وبیداد
حالا دراین جا یک جوی دوغ است یک نیمه اش راست نیمش دروغ است




خانه ما.....
